| كاروانسراي قرن بيست و يكم |
![]() |
|
|
من هزاران سال است که مرده ام ... هر شروعی سرآغاز یک پایان است هیچ کس نمی داند کدام اول آمد ... همیشه همه نویسندگان با همین شک شروع کرده اند: یکی بود یکی نبود ... در خیال و محدوده اختیار آدمیزاد نیست بخواهد سر از تکرارهای زمانه در بیاورد ... می شود گفت _متاسفانه_ عمر هر آدمی از چند سری تکرار خسته کننده و قابل پیش بینی تشکیل شده است ... کیست که نداند این ماجرای هماره و همیشه را؟ حال مشتی احمق پیدا می شوند و از بد حادثه و طبق یکی از همین دورهای تکراری صاحب قدرت و ثروت می گردند؛ اختیار مردم به دست می گیرند و ظلم و جفا را تا ناکجا اعتلا می بخشند... می کشند و می سوزند و می برند و می خندند ... سرمست از جام فراموشیی که ذات سیاهشان در کام ریخته است، بُرهه ای از تاریخ را ناشیانه و دور از خدایی که همواره نظاره گر بوده است رقم می زنند ؛درست مانند همیشه روزی هم فرا می رسد که دور از کف خواهند داد و گروه دیگری جایگزین آنان می شوند تا ... تا کجایش را نه من که هیچ بنی بشری نمی داند و نخواهد دانست. اینکه من و تو در تاریخ تکرار می شویم اینکه ظلم و ستم پایان ندارد اینکه خداوند هرگز نخواهد گذاشت این سلسله بگسلد و کسی را تاب تغییرش نباشد تلخ و رنج آور است. قلم تنها راه نجات است و روزنه امید برای تحمل_نه درمان_ روزمرگی. حکومتها در حال سرکوب هر یک به نوعی ... همه در حال سقوط هر کدام با سرعتی و وقتی صحبت از سقوط است به قول دوستی تا به قعر نرسی آرام نخواهی گرفت. من اما در انتهای خشمم ،در نهایت نا امیدی ام از رستگاری آدمیزاد، لبخند می زنم به سان پیشگویی که به جرم خرافه در آتش می سوزد اما به چشم خویش راستی گفتارش را در یکایک موجودات اطرافش می بیند،می دانم آغاز این حکومت به منزله وجود روزی برای پایان و مرگ آن است چه سود که گریبانم را بیش از سهم تاریخی ام پاره کنم یا افزون از آنچه در ازل برایم مقدر کرده اند بگویم؟ گوشها پر است و چشمها بسته... دلها خونین و بغضها شکسته ... و تازه نهالهایی که بر باقیمانده تفکرات نسلهای قبل از نو رسته ... آهای ! من هزاران سال است که مرده ام؛ من قرنهاست که سخن تازه ای نگفته ام ... و به همین گناه بارها باید زیر شلاق حماقت یک عده آدم تکرار شده در تاریخ خدا _نه دنیا_ به رستگاری برسم! و بعد ... باز تکراری دیگر و حکومتی دیگر و آدمهایی بهتر از من که می دانند چگونه باید به آسمان رفت و درگاه خداوند را یافت و در بهشت بی مثالش آرام گرفت ... آری من همان انسانم که روزی قابیل روزی نمرود ،روزی فرعون،زمانی کلیسا ،روزگاری اسلام و ... هر کسی غیر از خدا به آسمان فرستاد و هنوز که هنوز است روی زمین مانده ام ... دریغ از ذره ای عروج! مانده ام تا شاید اندیشه ام شاید نیرویی ماورایی به یاری ام بیاید و بتوانم یک بار از مسیر تاریخ بیرون بجهم و به جایی غیر از آنجا که باید قدم بگذارم هر چند می دانم میلیونها نفر مانند من و در چنین آرزویی مرده اند و کالبدشان را برایم به ارث گذاشته اند. آری من هزاران سال است که مرده ام!. ---------------------------------------------------------------------------------------- به مثال زیر توجه کنید ؛ آنرا در برگ برگ هر کتاب تاریخی خواهید یافت و از تکرار عجیب آن شگفت زده خواهید شد: اگر به خانه ی من آمدی یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم قیچی یادت نرود پودر رختشویی هم لازم دارم
یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
من هنوز یک انسـانم کدامی؟ دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی" پرسید: اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟ آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی می ساختند و همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند ، مواظب بودند که همیشه پر آب باشد. هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد. گهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند چونکه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!. برای ماهی ها مدرسه می ساختند وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهیها اخلاق بود به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشبختی تقدیم یک کوسه کند. به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند وچگونه خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند؛ آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست می آید اگر کوسه ها آدم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت . از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند ؛ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می روند. همراه نمایش آهنگهای مسحور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند... در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها می آموخت: "زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود!!" برتولد برشت
سال تغییر الگوی مصرف مبارک باد!!! یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد ... داد می زد :کهنه قالی می خرم کوزه و ظرف سفالی می خرم ... گر نداری هرچه داری می خرم ... اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست : اول ماه است و نان در خانه نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!! بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی می خرید؟! پرسه من که کاری جز پیاده روی بلد نیستم؛ اینکه آرام وساکت زیر آسمان آبی راه بروم و از پنجره های کوچک و بزرگ ،آهسته، خوشبختی آدمها را تماشا کنم...از کنار خیابان رنگهای داخل خانه ها زیباتر و زنده تر به نظر می رسد و آدم را بیشتر جذب می کند. زنده مثل ماه و صورت بخار گرفته نقره ای اش مثل عطر کاجی که از کنارش گذشتم ... مثل بارانی که هرگز از بوسه هایش بر صورتم نگریخته ام و توی این سالها نه من از رو رفته ام و نه او هرچند گاهی این مقاومت سخت بیمارم کرده باشد. مردی کنار خیابان با ظرف خالی بنزین تند و تند دستش را تکان می دهد... کاش می شد از او بپرسم چرا اینقدر عجله دارد؟ می خواهد چقدر جلوتر برود؟ صد کیلومتر؟ صدهزار کیلومتر؟؟ می خواهم به او بگویم : بنده خدا! راهی را که می خواهی بروی من هزار بار رفته ام؛ این زمین لعنتی گرد است٬ دوباره برمی گردی همینجا؛ درست جایی که زیبایی را فراموش کرده ای!. نفس بکش به جای تقلای بیهوده ! می گذرم ... توی چاله های ریز و درشت پیاده رو که از باران پر شده است دنبال صورتم می گردم٬ یاد اولین و آخرین دیدارمان می افتم ... تو برکه کوچکی را نگاه می کردی؛ بی مقدمه گفتم : - خیلی قشنگه اما حیف که کوچیکه... تو بی آنکه سرت را بلند کنی گفتی : - چی کوچیکه؟ - همین دریای موقتی که لب ساحلش ایستادی و نگاش می کنی. - یه دریا چقدر باید بزرگ باشه تا تورو ارضا کنه؟ - به اندازه ای که بهش بشه بگی دریا! بشه لب ساحلش آروم گرفت و تماشاش کرد - اگه قصدت غرق شدن باشه ٬ یه قطره هم کافیه اما اگه نه ... نمی دانم چه سحری در چشمانت بود که تا سر برآوردی و نگاهم کردی ... خودم را میان دریایی بی ساحل یافتم و در چشم به هم زدنی غرق تر از هر غریقی شدم!آبی بی نظیر چشمانت ... مرا به سرزمین جنونم برد و همانجا ساکن کرد. نمی دانم ... نمی دانم چقدر در رویا بودم و چند بار آرزویت کردم . فقط می دانم وقتی به خودم آمدم تو رفته بودی و همین پرسه های گاه و بیگاه را به من بخشیده بودی و نگاه کردن را ...خوب و گرم نگاه کردن را؛درست دیدن را و زندگی کردن را ...تو می دانستی چه می کنی و من نه ... همه فرق ما همین بود! همه فاصله ما ... به خانه رسیدم و باز باید ادای زندگی کردن را در بیاورم تا دوباره که باران بگیرد... تا به امید یک نگاه دیگر تو قدم به جاده بگذارم و کنار هر برکه ای مدتی به انتظار بایستم و ... بگذرم ... مختصر و مفید ...و خداوند در آفرینش من ، هیچگونه دقتی نفرمودند! ... . . . . . . . . . . - آره خب! ... سوال بعد؟! دیوها در انتظارند (پایان) - خودم دنبالش کردم تا مطمئن بشم ... برگشت به کاروانسرا ، دم دمای صبح بود از پنجره اتاقها سرک کشید و مسافرهای خسته اش رو نگاه کرد... همه تو راحتی بی نظیری خوابیده بودن ... تو رویایی که بهشون هدیه داده بود ...یکی دو نفرم کم کم داشتن بیدار می شدن،آخه باید می رفتن ؛خیلی زود. یاد حرفهای یه دوست قدیمی افتاد ... سالها پیش مهمون فانوس دریایی شد که مثل خودش از تنهایی زخمی بود و ماجرای یه شب توفانی رو براش تعریف می کرد : - دریا عصبانی بود! موجهاش مثل تازیانه به بدنه صخره ها می خوردن و انگار همه موجودات دریا از ترس رفته بودن یه جای دور و عمیق... یه کشتی داشت اون وسط دنبال ساحل می گشت،امید زیادی نداشت ... پیش خودم گفتم اینم از ترس غرق شدن تورو صدا می زنه ، تا نجات پیدا کنه فراموشت می کنه مثل بقیه... اینهمه سال کشتی ها رو هدایت کردی تا از خشم دریا به سلامت رد بشن و دوباره شادی رو کنار شنهای سپید جشن بگیرن. کدومشون کنارت موند یا حتی یه تشکر خشک و خالی ازت کرد؟ ولش کن ... یه مدت گذشت ... صدای ملوانها ضعیف و ضعیفتر می شد دریا آروم نمی گرفت، شایدم داشت منو امتحان می کرد اگه کشتی غرق می شد؟ من قبول کرده بودم راهنما باشم توقعی نمی شد از کسی داشت حتی اگه تا آخر عمرم تنها بمونم... سرمو برگردوندم طرف دریا... صدای کشتی نشینها رو می شنیدم که با خوشحالی به هم می گفتن : اوناهاش !! نوره ... نجات پیدا کردیم... اون کشتی هم رفت اما باعث شد من با یه واقعیت که هر روز بالای سرم بود و هر لحظه بهم بزرگترین درس رو می داد روبرو بشم : "خورشید"!. از همه بیشتر می سوزه و از همه بیشتر می بخشه ... به همه . بی توقع توی تنهایی مطلق. شایدم علت اینهمه نور تنهایی زیادشه ...این سرنوشتشه! خورشید باش دوست من که اگر خواستی بر کسی نتابی ... نتوانی!... -خنده تلخی کرد ... تصمیم آسونی نبود اما گرفت ... رفت سمت آتیشی که روشن کرده بود من داشتم می دیدم ... واضح تر ازهمیشه ... به آسمون نگاه کرد ... به طرف من ...انگار که اونم منو می دید ... شعله رو برداشت و ... کرد توی قلبش!. دود از توی سینه اش بیرون زد اما هیچی نگفت ... رفت طرف در ... خورشید داشت بالا می اومد نه آذوقه ای برداشت نه لباسی ... راه افتاد سمت ردی که از فرشته اش گرفته بود... آروم و بی صدا با کلی حرف نگفته با یه شعله توی دلش ... با یه درد همیشگی و شیرین ... کی می دونه چه ماجراهایی در انتظارشه؟چه چیزایی می خواست بهتون بگه و نتونست؟ اما خب خیالتون راحت باشه من پیششم!.مراقبشم و هر جوری شده فرشته اش رو پیدا می کنم...به جون نداشتم قسم! راستی من خدا نیستما !!!... همزاد اون دیوم که داشت از بالای یه درخت بلند و پیر همه چی رو می دید و سعی کرد یه کمک کوچولو بکنه ...با گفتن اینکه اینجا هیچ کسی اذیت نمیشه، هیچ کسی کابوس نمی بینه و درد توی دلش نمی مونه چون روشنی بخشش سوز دل یه دیوونه است که سعی کرد توقعی نداشته باشه. با روایت این افسانه برای مسافرهای خوب کاروانسرای قرن بیست و یکم تا شما هم به یاد اون تلاش کنید به دیگران فقط لبخند و رویا هدیه بدید!.
دیوها در انتظارند (قسمت دوم) - تو کی هستی؟ - برای تو چه فرقی می کنه؟ یه آدم ، یه دیو ، فرشته یا خدا؟ مهم اینه که حرف دلتو می دونم و می تونم کمکت کنم... - کمک ؟ تو ؟ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم ... حتی به خودم!. - کجا زندگی می کنی؟ بازی در نیار ، می دونم تو دلت چی میگذره... - اگه می دونی تو دلم چی می گذره پس حتماً می دونی کجا هم زندگی می کنم؟ این بازی ها رو سر من در نیار لطفاً. خیلی خسته ام... - اینقدر عجله نکن. صبر کن تا آخرش و پیشگویی رو بذار برای بعد ... - توی یه کاروانسرای قدیمی وسط بیابون... هیچ کسی هم توش زندگی نمی کنه ... خیلی ساله. اونجا تنهام... من ، خورشید ، ماه و آسمون... همه با سکوت با همدیگه حرف می زنن. اونجا احساس راحتی می کنم انگار زمان یخ زده و حرکت نمی کنه... - پس اینجا چیکار می کنی؟ تکراری شد برات؟ - اینجا پر از تکراره ... از نفس کشیدن بگیر تا شب و روز و آدمها و فراموشی همیشگی شون... این هم مثل بقیه عناصر دنیا شامل تکرار و وسوسه تغییر میشه... - خودت داری میگی ... پس هر کاری کنی بعد از یه مدت دوباره تکراری میشه ... بی خیال شو پشیمون میشی ... - تو چی از من و آینده ام می دونی؟ چرا با کنایه حرف می زنی؟ بهم بگو ... التماس می کنم! - به یه شرط ! - می دونی که هر چی باشه قبول می کنم... - با اینکه می دونم نمی تونی سر شرط و قولت بمونی مثل همه ٬ اما باشه ... تو بعد از صحبت با من بر می گردی و کاروانسرا رو بازسازی می کنی... به خیال اینکه از ذات سیاهت برگردی و به جای کابوس به مسافرهای خسته رویا هدیه بدی... همه میان ٬ می خندن و خیلی ساده می رن... این کم کم تورو عصبی می کنه ... باهاشون شروع می کنی صحبت کردن ... به امید اینکه پیشت بمونن٬ اما فقط زخم نصیبت میشه یه سکوت دردناک ٬ سرد و تاریک همه وجودتو می گیره! یه مدت تحمل می کنی ولی آخرش پشیمون میشی و بر می گردی سر همین جایی که الان هستی!. فقط این وسط عمرت هدر رفته و برات یه چرای بزرگ به جا مونده : چرا من مثل بقیه نشدم؟! - تو مطمئنی ؟ - یادت باشه به هیچ چیزی اطمینان کامل نداشته باش. دنیا پر از قرارداده که هرکدوم کلی تبصره و موارد استثنا داره و از همه مهمتر تاریخ مصرف و انقضا.به آدمها و رابطه هاشون نگاه کن... همه طبق قرارداد کنار همدیگه هستن. امروز دوتا غریبه فردا به یه مناسبت دوست٬ پس فردا دشمن ... امروز دختر مردم فردا عشق بی بدیل پس فردا زن یه غریبه!. امروز فرشته فردا آدم ٬ پس فردا... راستی قولت یادت نره! - می شنوم... - هیچوقت نزدیک هیچ زنی نشو! نه آدمیزاد نه فرشته نه دیو ... من قلب تورو سالم و جوندار می خوام نه پر از تیغ و زخم! اگه خلاف قولت رفتار کنی هم زخم می خوری هم تو حسرت کنارشون بودن می ذارمت... قبل از اینکه حتی فکر کنی می برمشون...باید با جاذبه شون مبارزه کنی ... - یعنی اینقدر بی احساسن؟ -بحث احساس نیست تا حالا دیدی یا شنیدی قهرمان یه افسانه عاشقانه زن باشه؟ اونها به موقعش خیلی تیز میشن ... از یه حدی که نزدیکتر بشی... این هم یه قانون دنیاست. احساس عمیق تر و ناب تر برای مردهاست منتهی زنها به احساساتی بودن شهره شدن!. می بینی مردم بیچاره چقدر حافظه تاریخی ضعیفی دارن؟ - به من ربطی نداره دیگه برام مهم نیست چی به من می رسه؟ - هیچی!فرار از تکرار...آرامش به وقت خواب ...بدون فکر و خیال. - همین؟حالت انگار خوب نیست! شایدم فکر کردی واقعا خدایی؟ - نیستم؟ - به هیچ چیزی کامل اطمینان نداشته باش!!! خودت گفتی مگه نه؟ من دارم میرم... پیش تو کاسب نیستیم داداش! - وایستا ! کجا داری می ری؟ - می خوام کاریو که دلم می خواد انجام بدم ... راستی می دونستی آتیش همه چیزو پاک می کنه؟ - می خوای چیکار کنی؟ - عجیبه! نمی دونی؟!مگه میشه؟ - می خوای چیکار کنی؟ - می بینی ... یه کم تحمل داشته باش!!!شاید وقتشه تو هم برنامه هات بهم بریزه و یه کم طعم حسرت نرسیدن به اهداف و آرزوهاتو بچشی!
دیوها در انتظارند (قسمت اول) - سلام - سلام... بفرما؟ - یه امانتی دارم می تونید برام بفروشیدش؟ - ما همه چیزو می تونیم بفروشیم. - این یه چیز خاصه، منحصر به فرده... - از دید شما شاید؛ درضمن گفتم که اینجا همه چیزو میشه فروخت... حالا ببینمش چی هست؟ ... اوه اوه ! این چیه ؟ چقدر درب و داغونه! تریلی از روش رد شده؟ خیلی خرد و خاکشیره،خودت وصله اش زدی؟ - آره! یه چند باری تیکه پاره شده و خودم جمع و جورش کردم... چیکارش می کردم خب؟ - می نداختیش دور! همه همین کارو می کنن؛ نگهداریش خیلی زحمت داره، تازه! کسی هم زیاد ازت نمی خردش... به به ! یه خنجر هم که توشه؟ - مفت چنگ تو! - نه عزیز جان! انگار از یه سیاره دیگه اومدی؟ ما فقط چیزای ناب، خالص و کمیاب رو می خریم!. چاقو،خنجر، تیغ و اینجور چیزا مشتری نداره چون هر کسی میتونه درست کنه؛ بگذریم،تو که تا الان نگهش داشتی چرا می خوای بفروشیش؟ - نگهداریش برام خیلی زحمت داره، دیگه نمی تونم. تا امروز فکر می کردم اگه حفظش کنم به هر قیمتی با اینکه مال من نیست،ممکنه یه معجزه رخ بده... ٢٩ سال آزگار منتظرم مثل آدمها بشم! - داستان تکراری زندگی آدمیزاد! همه دنبال معجزه هستن؛ یه اتفاق خاص... عمرشونو میدن و انتظار می گیرن بیشتر آدمهایی که دیدم فقط برای رسیدن به آرزوهاشونه که زندن! بی خبر از اینکه... ببینم گفتی مثل آدمها بشی؟ مگه خودت آدم نیستی؟ نکنه توهم برت داشته که فرشته ای ؟؟... - قصه اش مفصله؛ همین قدر بهت بگم که یه روزی فرشته بودم فرشته سردی و سکوت... اسم دیگه اش دیوه! بالهامو دادم و اینو گرفتم تا بتونم قاطی آدمها بشم ،خنده هاشون گولم زد... مسخره اس! یه دیو گول آدمهارو بخوره... بلد نبودم باهاش کار کنم... هی شکست ، هی سوخت، هی آب شد... آخرش هم نه من آدم شدم نه این دیو ... - پس آدمهارو نشناختی دیو کوچولو! گول افسانه ها رو خوردی؟ الان خیلی از آدمها سردتر و ترسناک تر از بدترین دیوهان! بعضی هاشون هم بر عکس ... مهربونتر از هر فرشته مهربون... قدیم تر ها آدم وسط بود،دیو یه طرف و فرشته طرف دیگه... هرکس می خواست می تونست طرف خودش رو انتخاب کنه... امروز اما... بی خیال! از کی گرفتیش؟ جاش چی می خوای؟ - از یه فرشته! اونم بالهاشو نه که بفروشه اما انگار فدای کاری کرده بود... می دونی ماها همدیگرو وقتی ببینیم خوب می شناسیم، نمی دونی چه چشمهای قشنگی ،بالای لبش هنوز یه اثر کوچیک از آسمون داشت. نور می تابوند به چشمام... با هم حرف زدیم از اینی که یه روزی نمی دونم کجا پیدا کردم و گذاشتم تو سینه ام براش گفتم از اینکه از اون روز نمی تونم دیو باشم نمی تونم بترسونم نمیشه برم تو خواب مردم... دستشو گذاشت رو قلبم .بعد... انگار آتیش روشن کرده باشن تو سینه ام... انگار همه دردی رو که کشیده بود منم چشیدم... اشک از چشمام راه افتاد... نمی تونم درست توصیف کنم چی شد اما اونم پشت چشمهای منو دید ... گمونم خیلی ترسید! نتونستم بهش بگم من نیمه دیوم این دلی رو که می بینی آخه دیو که دل نداره ... هیچی نتونستم بگم... دلم منفجر شد و پاشید رو زمین ... اونم به آسمون نگاه کرد و راهشو کشید و رفت...آدمها خیلی زخمش زده بودن... اونقدر درد جمع کرده بود از اونها که برای من جا نداشت. پیش خودم گفتم برای جبران محبت اونم که شده برای اینکه این آدمها دیگه فرشته نمی خوان و دیو رو طالبن! چرا من بر نگردم به اصل خودم و انتقامشو نگیرم؟ چرا وقتی همه از تاریکی خوششون میاد خورشیدشون رو ندزدم؟ چرا غم رو براشون جاودانه نکنم؟ به جاش بهم سخت ترین سنگی رو که داری بده!می خوام بهشون نشون بدم فرق فرشته ای رو که نخواستن با دیوی رو که آرزو می کنن!!! - خیلی مصمم به نظر می رسی؟ اما اگه یه روز دوباره اون فرشته رو دیدی چی بهش میگی؟ می تونی دیگه تو چشماش نگاه کنی؟ اصلاً بهت اجازه میده کنارش بشینی تا توضیح بدی برای چی به آدمهایی که اینقدر بهشون مهربونی کرده زخم بزنی؟تا حالا فکر کردی برای چی اون دردها رو به هر قیمتی جمع می کرده؟ می دونی اینهمه ستاره تو آسمون چطور درست میشه؟ اینی که آوردی خیلی شکسته و بدرد کسی جز من نمی خوره چون فقط من می تونم از لابلای ترکهای درشت و ریزش صدای معصومیت و ناله پریشونی و پشیمونی آدمها رو بشنوم که از اون و بقیه فرشته ها معذرت می خوان . شاید دارم اشتباه می کنم اما میذارم پیش خودت نگهش داری برای روزی که ببینیش؛ برای گرمی دستش که دلت همیشه می خواد. در عوض بهت یه چیز خوب میدم تا دیگه کسی گریه هاتو نبینه و نفهمه کی هستی ... همونجوری که می خوای... یه نقابِ دلقک بهت میدم ... با همه دستورالعملهای لازم برای خندیدن حتی وقتی داری سخت ترین دردهارو تحمل می کنی... اینطوری اگه فرشته ات رو هم دیدی دیگه نمی فهمه ، انگار که همه خوشبختن ... چطوره؟ - انگار از همه چی خبرداری ؛ مثل خدا حرف می زنی؟ - شایدم باشم!!!؟ - ازت می ترسم...نکنه همه اش تقصیر توئه؟ چیکار داری می کنی با ماها؟ - نترس ! دیوها که نمی ترسن!...
عصیان تک و تنها روی صندلی اتاقم نشستم و به غژغژ قبلا اعصاب خرد کن اما الان آرامش بخشش گوش می دم٬ مثل لالایی...دارم فکر می کنم یه نفر چقدر میتونه عوض بشه؟ نور لامپ پشت سرم یه شبه کج و کوله رو دیوار درست کرده که اصلا شبیه من نیست... ازش می ترسم! از تنهایی هم ... مامان می گفت وقتی هم بچه بودی، می ذاشتمت تو خونه و می رفتم به هوای اینکه خوابی... وقتی می اومدم می دیدم پشت شیشه بالکن خیلی معصوم و غریب دست و صورتتو چسبوندی و تا می شده گریه کردی!... امشب که چشمام همون گریه رو هم ازم دریغ کردن چی بگم؟ امشب که هیچ کس نیست برای درد دل! غم آینده و حسرت گذشته مسمومم کرده اند ؛ گمون نمی کنم بتونم ادامه بدم... کسی سراغی ازم نمی گیره،این خوبه یا بد؟ کجای کارم اشتباه بود آخه؟ کی بود می گفت : هیچ کس تنها نیست؟! این قسمتهای زندگی ام رو نه تونستم وصف کنم و نه اینکه تونستم بدون دغدغه از کنارشون رد بشم، قلمم کُند شده و روحم دیگه گوشش بدهکار من نیست...انگار کسی دست کرده توی مغزم و کلمات مناسب رو برداشته...همه چی بهم ریخته. هی! توکه اون بالا به سقف اتاقم چسبیدی! مطمئنی اینجاها هم تو فیلم بود؟ این زخمها واقعی اند. من فقط قرار بود بازی کنم.چطور میشه دو تا آدم روبروی هم وایستن و اینطوری به همدیگه زخم بزنن... درد داره جوونه می زنه از همه اون شکافهای کوچیک و بزرگ روی قلبم... ریشه دوندنشو توی وجودم حس می کنم! مثل سرطان... دیگه مثل قدیمها قدرت ندارم ، به سن و سالم نگا نکن... موتور سوزوندم!. یه ذره بیا پایین تر... می خوام از نزدیکتر ببینمت... شاید باورم بشه همه اش یه خوابه. خوابم میاد ، از وقتی به دنیا اومدم نخوابیدم! چرا بهم مرخصی نمی دی؟ هر روز کار؟ جنگ؟ زخم؟ درد؟ ... آخرش هم مونسم شده همین صندلی فکستنی که روش تکون تکون بخورم و هر دفعه میام جلو فکر کنم دارم به آسمون می رسم!. این همه تلاش منه برای پرواز! بیخود اونجوری نگام نکن! من از زمین بلند بشو نیستم ، بازم تو باید بیای... البته اگه دوست داری...اگه بازیگر می خوای... تو دنیایی که س ک س رو بهتر و جذابتر از عشق می دونن دنبال پروانه دویدن حماقته! وقتی بعد از 20سال زندگی برادر به برادر میگه ازت متنفرم و تو این رو از آتیشی که نمی دونی چرا از چشماش بیرون میاد اما حسابی قلبتو می سوزونه می فهمی دیگه چرا باید برای دیدن اثر نور مهتاب روی باغچه پشتی خونه ات انتظار بکشی؟ چرا باید هر روز سعی کنی گذشته های تلخت رو جبران کنی، آدم مفیدی باشی و یه کم به درد بخوری وقتی نزدیکترین آدمها به تو هیچ تلاشی برای بیرون اومدن از این لجنی که تا چشممون بالا اومده نمی کنن؛ لعنت به ذات آدمیزاد که به همه چی عادت می کنه!. گذشت دوره ای که فکر می کردم تنهایی اونقدر قدرت دارم که دنیا رو عوض کنم!. من هنوز نتونستم از روی این زمینی که چسبیدم روش بلند شم! انگار تو هم ازم نا امید شدی نه؟ عیب نداره مهم جونم بود و قلبم که نمی دونم در ازاش چی گرفتم؟ رستوران عمر! شنبه : اوضاعم زیاد خوب نیست . به زور توی رختخواب غلت می زنم و به ساعت نگاه می کنم :
چهارشنبه : پستچی نامه آورده است : عزیزم تو فرصت داشتی و دیر کردی ! متاسفم دیگه نمی تونم ببینمت یا باهات حرف بزنم ... خداحافظ. چقدر مختصر و مفید... چه عاشقانه، چه منطقی، چه پر سرعت ...مثل جت! مثل نور!. پنجشنبه : پشت کامپیوتر چُرت می زنم. مرز بین حقیقت و رویا درحال گم شدن است ولی این سوسک های لعنتی نمی گذارند خوابم ببرد؛ مغزم درد گرفته است. چشمهایم می سوزند... جمعه : خب چی داشتین؟ 12 تا موی سپید تازه، یک ترک جدید روی دل،یک سری آرزوی برآورده نشده، چند خنده تلخ ، یک خروار دلخوشی برای ادامه بحث! قابل نداره... شد بیست و هشت سال و پنج ماه و چهارده روز! از دور گرد و غبار می بینم ؛ کاش زورم می رسید این عقربه های لعنتی رو بگیرم و ... برگردم به چند سال قبل... نوروز بین صفر و یک ها! نمی دونم اگه این مبنای دودویی نبود و پایه علوم ارتباطی جدید رو نمی گذاشت چطوری می تونستم اینهمه دوست خوب و بی تکلف پیدا کنم و با هم از درد و غم و شیرینی های به اشتراک گذاشتنشون بنویسیم...
یه دقیقه خصوصی با خودم! - مامان! مامان! ترسیدم .آره ترسیدم داد بزنم و ناراحت بشه؛ حالا همه فکر می کنن یاد گرفتم بدون قلب زندگی کنم؛ حتی مامان که میگه منو خوب میشناسه... این تاوان بی دقتی و بی عرضگیه یا پاداش سکوت و آروم سوختن؟ جاش چقدر درد می کنه... مگه خدا به دادم برسه، چون دیگه از دست تو هم کاری بر نمی آد ...احسانِ اون ور آینه!.
روایت عشق می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود می سوختم از حسرت و عشق تو بَسَم بود
دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق در غربت این مهلکه فریاد رسم بود لب بسته و پرسوخته از کوی تو رفتم رفتم ،به خدا گر هوسم بود... بسَم بود! جادوی نوشتن همین که قلمت را بر می داری تا از روی ناتوانی یا بیچاره گی ، از روی دلتنگیِ کسانی که با تو زندگی می کنند ولی تورا از یاد برده اند، بنویسی ارزشمند است. وقتی دیگر زمین و زمان با تو سر ناسازگاری گذاشته اند و زورت به تقدیر و طالع نمی رسد ؛ وقتی هیچکس نمی فهمد چه می گویی و دردت کجاست وقتی آدمهای دور و برت می کوشند به روش خودشان تو را از تنهایی در بیاورند، وقتی حتی تارهای صوتی گلویت آنچنان ناکوک شده اند که به جای ناله و فریاد از تکرارهای این دنیا ، به جای صدا کردن درونِ از یاد رفته ات، صدای خنده ی ابلهانه ات فضا را پر می کند، وقتی هر روز بر بدن یکدیگر زخم می زنیم و به جای اینکه از درد آهی بکشیم ،روز خوبی را برای هم آرزو می کنیم!. درست مثل آن دریانوردانی که کشتیِ شان،از توفان مهیبی گذر کرده و تقریباً نابود شده است، اما صبحدم که دریا آرام می گیرد ، ملوانهای خسته از شکستِ شبِ پیش، تخته پاره ای را با حوصله تمام می تراشند تا برای فرزندشان یا معشوقشان یا هیچ کس ! عروسکی ،قایقی یا قلبی چوبی بسازند.آنها خوب می دانند که به احتمال زیاد هیچ گاه هدایایی که با همه امکانات موجود !! فراهم شده است ، به دست کسی نخواهد رسید ولی فارغ از این مساله این کار را انجام می دهند ؛ به این دلیل که آنها چاره ای جز ادامه ی باقیمانده زندگی ندارند،آنها پایان راه را دیده اند و با علم به اینکه چاره ای جز زندگی در «اکنون» نمانده است، در دریای پرتلاطم و غیر قابل پیش بینی زندگی به انتظار آرامشِ پس از توفان هستند.اما خیلی از ما باید حتماً بلایی ،مصیبتی و صدای شکستنی بیاید و تلنگری خرد کننده بر پیکرِ خاکستر شده مان بزند تا در یابیم آنچه را تنفس می کنیم ، اکسیژنِ زندگی بخش نه که اکسیر فراموشی است. خوشی ها،ابراز احساساتِ واقعی و از همه مهم تر ، زندگی را به واسطه اختلاط همیشگی با این معجون، به خاطر عادت به فراموشی به «فرداها» واگذار می کنیم و با افتخار(!) از یاد می بریم هر لحظه امکان غرق شدن هست و تا هستیم باید در تکه چوبی تمام عشقمان را بگنجانیم ، بی آنکه در فکر آن باشیم که به دست کسی خواهد رسید یا نه.اما قول می دهم دوستانِ من ! که در پایان این نوشته ،همگی نفسِعمیقی بکشیم و دوباره پر کنیم فضایِ درونمان را از فراموشی و برویم سرِ روزمره گی خودمان و به فکر آینده خود و دوستانمان باشیم. *** پس از فرصتی که «اکنون» در اختیار داری استفاده کن و لحظه به لحظه به معشوقِ واقعی ات بگو : دوستت دارم ؛ روزی که نباشد می فهمی چقدر کم گفته ای... رایحه گلها را همین حالا استشمام کن ؛ فردا شاید گلی در کار نباشد. فردا شاید درختی را که امروز می توانستی بغل کنی، برای خودسوزی به کارخانه کبریت سازی برده باشند. فردا شاید هوا ابری باشد،خورشید را نبینی، نور ماه برتو نتابد؛ستاره ها به تو چشمک نزنند ، موجودات فضایی از سیاره خودشان نتوانند تو را رصد کنند و تو برایشان دست تکان بدهی.فردا شاید برادرت به مسافرت برود و تو در شبِ قبل بر صورتش بوسه ای نزده باشی. فردا شاید دختری را که عاشقِ صدایش بودی ، شوهر بدهند و تو هنوز به او نگفته باشی چقدر دوستش داری؛فردا شاید نتوانی موهای رها و لَختش را لمس کنی، بو کنی و مست شوی؛ فردا شاید اجازه دیدنِ دزدکی صورتش را از پشتِ پنجره نداشته باشی..... فردا شاید پسری که با صدایش،نگاهش و حضورش تمام عشق تورا معنی می کرد به جنگ بفرستند و تو حتی نتوانسته باشی به او بفهمانی چقدر از دیدنش خوشحال شده ای و تا چه حد صحبت با او تو را آرام می کرده است. فردا شاید ، فردا شاید مُرده باشی!.فردا خیلی ترسناک می تواند باشد ، فردا خیلی حسرت برانگیز می تواند باشد.فردا گورستان،پُر تر از امروز است ، فردا یک روز از زندگی دورتر شده ای!. فردا از تعدادِ عاشقان، شاعران، درختان، ستاره ها ، مورچه ها ، ماهی ها ، مادرها، کوهستانها، پدرها و دیوانه ها چندتایی کم شده است و تو فقط می توانی نگاه کنی و بعد ... دوباره فراموش کنی . فردا خیلی مشتاقی به امروز و این لحظه برگردی و تلخی حقیقت زمان یکطرفه روحت را می جود... کار زیادی نباید انجام دهی ، همین که می نویسی کافیست ؛ انرژی خاصی در فضا منتشر می شود و روزی ، کسی آن را دریافت خواهد کرد و لحظه ای احساسِ سبکی خواهد کرد ، حتی اگر هرگز نوشته هایت را نخوانند.پس شروع کن ؛ همین حالا! راز زندگی همین است ، همیشه با خودت زمزمه کن : من از فردا نمی ترسم ولی امروز را ترجیح می دهم. سادگيم را پس بده! كودك بودم و ساده... مي خنديدم و بازي مي كردم ؛ با خاك، با درخت با فرشته ها... با دنيا!. فكر مي كردم مادرها خودبخود بچه دار مي شوند مثل گل كه غنچه مي دهد؛ قويترين آدم دنيا هم پدرم بود. رياضي بلد نبودم تا معادله ها و نامعادله ها را بتوانم حل كنم. اصلا اعداد را نمي شناختم. هرچه مي پرسيدند مي گفتم : 10 تا 15 تا! چند تا خاله داري؟ چند تا دوچرخه داري؟ چند تا دوست داري؟ چند تا ... 10 تا 15 تا !!!. نمي توانستم اما شايد مي خواستم بگويم خيلي ! خيلي زياد. همه چيز شيرين بود و روشن. بزرگ شدم ،مرد شدم، زن را شناختم و اينكه ديگر نمي شود با دختر همسايه مثل سابق دوست بود. اينكه پدر هم مي تواند پير و ضعيف شود ؛ مادر بيمار و رنجور و دنيا بيرحم و وحشي. نامعادله هاي زندگي آمدند و مادربزرگ و پري خوبم را بردند! پدر و پدر بزرگ را زخم زدند و تلخي را با ذائقه ام آشنا كردند.هنوز مشكوك بودم كه كابوس است يا حقيقت ... چرا دنيا گاهي! تلخ مي شود؟ چگونه و چه وقت نمي دانم اما عشق آمد و من همچنان گيج و مبهوت دنياي جديد... طعم دهانم برگشته؛ نمي دانم براي زندگي است يا داروهايي كه مي خورم تا زنده بمانم؟چشمهايم را بسته ام . آخرين حرفها و پيامهايش پشت پلكهايم رژه مي روند؛ مي خواهم همه را پاك كنم و سادگيم را پس بگيرم. از تلويزيون صداي كسي آمد :سخته ولي ممكنه!. آب دهانم را فرو مي دهم، هنوز تلخ است. چشمهايم را باز مي كنم ياد شيريني كودكي ام مي افتم ؛ گريه ام نمي گيرد!... گفتگو با خيال... نه ! نمي توانم بپذيرم حتي اگر هزاران بار به مقدس ترين ِ موجودات سوگندم دهي... خداوند حتي ابليس را فراموش نكرد ؛ چگونه من فرشته ام را از ياد ببرم؟ مگر مي شود؟ از همه آنچه مي شد از تو داشت ، تنها خيالت را نگه داشته ام و اندك خاطره هايت را... اذيت مكن بانو ... قلبم خيلي سرد شده است ، پاره اي از آتش نگاهت را مي دهي؟ مي داني چقدر آرزو داشتم كه به هيچكدام نرسيدم؟ درك مي كني ديگر نمي شود زندگي را به عقب باز گرداند؟ هه! زندگي ! مرا به اين دار فاني آويختند بانو!... چيزي از عمرم باقي نيست؛ خسته ام ، كمي از عطر گيسويت را مي دهي؟ پيِ خيال ات آنقدر دويدم تا به اين زمين خشك و شوره زار رسيدم پوچ شده ام بانو نگاه کن؟، تشنه ام؛ چكه اي از روياهايت را مي دهي؟ ... گفتگوی فراموش شده روی تختم دراز کشیده ام ؛ ماه آسمانم هم مانند دل بی نوایم نیمه و گاز زده است! خسته ام از همه چیز . از عشق؛ از تکرار ؛از دنیا... چشمهایم سنگین شده اند حس خوبی ندارم انگار سالهاست زمان برایم متوقف شده است؛ درست روی روزی که با بی ر حمی تمام دلم را برد تا بازی کند!. نمی توانم از آن لحظه جلوتر بروم. نمی شود... مگر چه کرده بودم جز اینکه خواستم اعتمادش را به مردها دوباره بدست بیاورد؟خواستم تاوان خیانت همه مردهای زندگی اش را به تنهایی پس بدهم. من عاشقش بودم اما الان ... نه نمی توانم فراموش کنم چقدر خونسرد بود. این خاطره های لعنتی را مگر خودم نساخته ام؟ پس چرا اسیرشان هستم؟ چرا نمی روند ؟ دیگر تحمل تک ضربه های خردکننده شان را بر دیواره مغزم ندارم . سکوت هم دردی را دوا نکرد؛ این چه رازیست؟ چشمهایم سنگین شده اند نمی توانم از جایم برخیزم... گفتگویی را به یاد می آورم... - قول بده وقتی رسیدی، زندگی را با لبخند آغاز کنی، با خنده سپری کنی و با تبسم به پایان برسانی. - قول بده عاشق شوي، عشق وجودت را خرد كند و از نو بسازد و مقصد نهايي را برايت نمايان كند. - قول بده اسير تكرار دنيا نشوي خستگي و روزمرگي تورا در خود حل نسازد و به وسوسه نيندازد. - قول بده هميشه آماده برگشتن پيش خودم باشي،به دنيا مانند كاروانسرايي نگاه كن كه چند شبي را قرار است در آن بماني و ماه و ستاره ها را تماشا كني. - قول بده از هيچ كس خشمگين نشوي حتي اگر بزرگترين دارايي هايت را با خود ببرد. من از اينجا شاهد هستم و همين براي تو كافيست. - برو و به خاطر داشته باش دل من بيشتر از هر موجودي برايت تنگ مي شود... روي تختم دراز كشيده ام ... ماه جايش را با خورشيد عوض كرده است. هنوز هم نمي توانم از جايم برخيزم. مادرم مي گفت وقتي به دنيا آمدم گريه كردم ؛ اكنون نيز افسرده ام و خشمگين. نمي دانم كجا مي شود مشتي ستاره يافت كه مال كسي نباشد. پس آن همه قولي كه دادم؟ نقشه هاي پروژه ام هنوز نيمه كاره اند؛اگر تمام نشوند از پول خبري نيست ... بدهي ماشينم را چه كنم... حالم اصلاٌ خوب نيست. احساس مي كنم دلم براي كسي تنگ شده است... يلدا رسيد یلدا شب جشن ایرانیان است برای اینکه سرما هر چه زد نتوانست بین آنها جایی پیدا کند؛برای اینکه نا امیدی هر چه کرد برابر اراده آنان شکست خورد و رفت تا سالی دیگر... یلدا بیشترین فرصت ممکن برای دیدن ماه و ستاره هاست؛ در کنار هم!. یلدا یادگار تاریخ این سرزمین برای عشق ورزیدن و افتخار است... یلدایتان مبارک ... قصه های خوب برای بچه های خوب! اولي گفت : چطوري؟ دومي آروم گفت: اي ... مي گذره ، بد نيستم. حالا ماجراي ماست.... قصه دو تا آدم ؛ كه يكي شون عاشقِ اون يكي شد. مثل آب خوردن؛ قرار شد ، يعني قرار گذاشتن ! حتي اگه مثل همه افسانه ها به هم نرسيدن، واسه هميشه با هم دوست بمونن... اولي تو شدي ، دومي من . دومي مرد ، اولي زن . اولي رفت پي كار و زندگيش، دومي رفت به يه جنگِ تن به تن ، تموم عيار ؛ به قولِ تهرونيا خيلي خفن!. دومي هر وقت مي شد، يه نگاه به قصه عشقش مي كرد. به تموم سختي ها . سعي مي كرد ، ديوِ تويِ قصه بيچاره گيهاشو بشمره. ولي خب زياد بودن ، چاره چي بود؟ از همون موقع كه يادش مي اومد: يكي بود يكي نبود! خوبي بود، بدي نبود. اولي بود ، دومي بود ، همه بودن به خدا ! همه شاد و همه خندون ، همه با هم نه جدا . ديو هاي قصه كه قبلاً نبودن ، دونه دونه جمع شدن ، زياد شدن ، بزرگ شدن. حالا بازم يكي بود يكي نبود؛ اما اين بار... اونا بودن ، آسمونِ ابري بود . شبهاي سرد و سياه ، روزهاي خشك و پر از رنج و گناه؛ آدمها چشماشونو بسته بودن ، انگاري از ديدن و زندگي كردن ، دلشون شكسته بود ، خسته بودن ... دومي يادش اومد چند وقت پيش ؛ خودشم مثلِ يه سنگ ، يه گوشه افتاده بود ، نمي دونست چي مي خواد؟ مرضِ فراموشي گرفته بود... تاكه يك روز يا يه شب تو سرما، تويِ دوردورايِ وحشت ، ميونِ كويرِ ظلمت؛ اولي از راه رسيد! . خنده از صورت و چهره اش مي باريد ، هر جا كه قدم ميذاشت، گلِ شادي، بيگناهي مي كاريد. شعر مي گفت ، قصه مي گفت ، از همون روزهاي ِسبز و از همون شبهاي روشن ؛ از تو از من! .... يكي بود يكي نبود! خدا بود ، غيرِ خدا و خوبيهاش ؛ هيشكي نبود. دومي گفت : خودشه ! اولي گفت : خودشه ؟ چي خودشه؟ دومي فرياد زد : اونيكه مي خواد منو نجات بده ! همه چي يادم اومد!! ببره به آسمون ، توي نور و روشني... پريدن يادم بده!!. اولي خنديد و گفت : نه پسر جون . چي ميگي؟ بپري؟ بالت كو؟ ؛ نور مي خواي؟ خورشيد و آفتابت كو؟ اينجايي كه افتادي، اسمش بازاره عزيز! هرچيزي ، نرخي داره جونِ شما!. آب و نون ، مهر و وفا ، نور و گرمي ، خوابِ خوش، حتي خدا!. هر چي اندازه اون بزرگ بشه ، قيمتش ، بالا و بالاتر مي ره. اگه پولت نرسه ، جاش بايد جنگ كني مثلِ يه مرد. منو خواستي؟ خدا رو خواسته بودي؟ خب برو اين تو و اين صحنهء آورد و نبرد. همه ديوها رو بايد بُكُشي، رو دلت عكسِ خدا رو بِكِشي؛ هرچي گنجيشكه بايد رو شونه هات لونه كنه ، خلاصه خوبي و نور ، صبح به صبح موهاتو شونه كنه. دومي گفت : تو چه خوبي خانومي ! ... كه مي خواي راهِ دروازهء نورو به منم نشون بدي. تموم شرطهايي كه داره قبول دارم من ، اما اين ديوها بزرگن، سياهن ، خيلي بَدن. منِ تنها و ضعيف! كوچيك و ريز و نحيف... چه جوري با همَشون دعوا كنم؟ از دلم از خونمون از رو زمين ، ورِشون دارم تو شيشه جا كنم؟ اولي خنديد و گفت : ميتوني خوب ميتوني بايد بخواي؛ اينها تازه نصفِ اون قيمتيه ... كه بهت گفته بودم! وقتي ديوها همه رفتن ، آسمون آبي شد، چشمهء يادِ خدا باز رو زمين جاري شد، تو شبها ماه در اومد، دوباره اون دور دورها خونهءخورشيد شد ، تازه نصفِ ديگهءقيمتشو بايد بدي.... خيلي دوري از خدا ، تا تويِ قلبِ خودت بايد بري!... دومي يادش مي اومد همهءاون حرفهارو ، همهءاون خاطراتِ بي نظيرِ لحظه هايِ كوتاهو... يه نگاه كرد به خودش؛ تك و تنها رو زمين افتاده بود، خسته و زخمي و پير. تو هزارتا بند و بد بختي اسير... سرنوشتش انگار، گره خورده بود با ديوها با بدي! هرچي كه جنگيده بود، براش انگار نداشت هيچ ثمري... ديگه حتي دل نداشت كه بشكنه! ؛ دِلشم مدتي بود برده بودن، جلو چشماش سفيديِ روحشو سياهيا خورده بودن. با خودش ناله مي كرد : يكي بود يكي نبود، يكي بود زندگيشو گذاشت تا بال در بياره، بره نزديك خدا ! ، رنگِ خوش رنگِ خدارو برا مردم بياره. چه اميدي بسته بود، چشم به راهِ چه گُلي تويِ كوير نشته بود! دلشو داد تا ببينه نور چيه ؟ گرمي چيه؟ حسِ زيرِ بارونا خيس شدن و .... عطشِ شيرينِ دلتنگي چيه؟ اولي كه رفته بود. دومي از اون موقع ؛ به اميدِ ديدنش به انتظار نشسته بود. اگه خوب نگاه كني .... هنوزم منتظره! آخرين قدرتشو، همهءهمتشو جمع كرده ... تا بازم حمله كنه... اگه باز بخواي نگاه كني... ديگه بارِ آخره!.
داستان زندگی پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد منم تمام افق را به رنج گردیده منم که هر که مرا دیده در گذر دیده تمام هر آنچه ندارم نهاده خواهم رفت پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت... شاعر گمنام افغانی شايد اين سرنوشت ما باشد... گاهي پيش مي آيد، احساس كني از هميشه تنها تري. همه چيز برايت يكنواخت شده است و نيرويي ماورايي ، قدرتمند و گريز ناپذير لحظه به لحظه تو را از خدا دور مي سازد و به سمت سياهي و پوچي مي برد. گويي جادوگري يا اهريمني طلسمت كرده است. همزمان كه روحت در فراموشي فرو مي رود، اميدت هم كمرنگ مي شود. بدتر از همه زمانيست كه انگار نمي تواني چند و چون واقعه اي را كه بر تو مي گذرد براي نزديكترين دوستانت به درستي بيان كني؛ انگار كلمه هاي مناسب هم از مغزت دزديده شده اند و زبانت هم به همين مناسبت بند آمده است!. بدون اينكه بداني كِي ؟ غم به سراغت آمده است و بي آنكه بفهمي چگونه ، تو را در خود غرق مي كند. روح و جسمت را فرا مي گيرد تا به جايي كه از ابتدا هم قصدش را داشت مي رسد: دل !. بزرگترين دارايي آدميزاد. به آنجا كه برسد ديگر كار تمام است چون هرچه به آنجا راه پيدا كند سخت بيرون مي رود؛ خاصيت دل اين است!. چاره اي نداري جز اينكه يا با مهمان جديد كنار بيايي يا بخواهي با او بجنگي و به هر زحمتي كه هست بيرونش كني... آدمها معمولاً از روي ضعف و سستي راه اول را بر مي گزينند. براي همين ته چهره خندان هر كدامشان را خوب نگاه كني، غم به انتظار خودنمايي نشسته است. البته گروه كوچكي هم هستند كه مي خواهند راه دوم را امتحان كنند . از تمام استعدادشان استفاده مي كنند و هر چه دارند به كار مي گيرند اما ... در ثانيه هاي ابتدايي مبارزه شكست مي خورند، دوباره نيروهاي باقي مانده شان را جمع مي كنند و حمله اي تازه تدارك مي بينند بي آنكه بدانند يا ببينند به چه يا كه مي تازند؟ روبرويشان دشمني نيست كه بخواهند شناسايي كنند. درد ديگر جزيي از دلشان شده و آنها هرگز نخواهند توانست با دلشان بجنگند. خسته و شكسته در دشت تنهاييت راه مي پيمايي و اندك اندك انديشه قبول شكست و كناره گيري از آوردگاه در فكرت قدرت مي گيرد. خنده هاي مصنوعي ديگران حسادت ات را تحريك مي كند؛ يكنواختي مبارزه ها – همان زورآزمايي با سايه ات – تشويقت مي كند تا انصراف بدهي و مثل بقيه آدمها بگذاري روزگار هر چه مي خواهد با تو بكند. از بي عرضه گي ات در مقاومت احساس حقارت مي كني، مي خواهي بيشتر از قبل تنها باشي و اين امر باعث مي شود در درون خودت و به دست خودت زنداني شوي. تمام شد. در را بسته اند و رفته اند. تو مانده اي و خودت؛ حبس ابد در سلول انفرادي. نه نوري،نه رنگي و نه حرفي. اميد همچون خورشيد زمستان نمي تواند اراده ات را گرم كند تا راهي به بيرون پيدا كني. ناچار به گوشه اي مي خزي و پاهايت را بغل مي كني تا سر به زانوهايت بگيري و چشمهايت را ببندي شايد خوابت ببرد... پشت چشمهايت خاطره هاي گذشته جان مي گيرد و براي لحظاتي تورا از پشت ميله هاي سرد و تاريك به دنياي گذشته ات مي برد و مي گذارد اندكي از نور آنها را برداري و برگردي تا ببيني اكنون چه مي گذرد؟ به خودشان نهيب مي زنند كه : چه شده است؟ چطور به اينجا افتاده اند؟ ... يادشان مي آيد آخرين بار در ميدان مبارزه بوده اند و حالا... چه كنند؟ بايد كمكشان كنم... ناگهان به خاطر مي آوري؛ نمي داني در خواب بود يا بيداري يا به تو الهام شد؛ فقط به ياد مي آوري : بنويس! نوشتن جادويي دارد وقتي هيچ اميدي نداري... وسوسه مي شوي امتحان كني. از بيكاري كه بهتر است؟ قلمت را برمي داري و روي كاغذ مي گذاري. كلمات اول به سختي نوشته مي شوند. جمله ها ناقص و بي چارچوبند. درست مثل طفلي كه تازه مي خواهد راه رفتن بياموزد مشغول سينه خيز رفتن هستي؛ به همان دشواري و ناتواني. كمي بعد چند كلمه و انبوهي خط خطي روي كاغذ اثر تقلاي توست كه به ظاهر به دردي نمي خورد اما تو احساس بهتري پيدا كرده اي. به نوشتن ادامه مي دهي كلمه به كلمه، گام به گام؛ ديگر ديوارها نمي توانند محبوست كنند. بر قلمت مي نشيني و پرواز مي كني... مي نويسي باران و روحت از نوازش دانه هايش و خنكي بي مانندش سرشار مي گردد. مي نويسي مادر و در سكوتي بزرگ و لذت بخش فرو مي روي و به آرامترين و زيباترين شكل، خنده هاي كودكي را مي شنوي كه در آغوش بهترين موجود عالم، زمان را از ياد برده است. مي نويسي پدر و كوه تنها و به ظاهر سخت و محكمي در برابرت قد علم مي كند تا بتواني بالاتر بروي ، روي شانه هايش دنيا را كوچك و در اندازه واقعي اش ببيني ، آسمان را لمس كني. مي نويسي عشق و صداي شكستني مي آيد . از لابلاي تركهاي روي قلبت نوري را مي بيني كه همچون پله كاني تا بي نهايت كشيده شده ، زمين و آسمان را به هم متصل كرده و منتظر قدمهاي تو براي بازگشت به آسمان است. مي نويسي خدا... ديگر چيزي نمي نويسي... فقط گونه هايت سرخ مي شود و سرت را پايين مي اندازي... جمله هايي از ذهنت مي گذرد : اين هم شد زندگي؟ آخه اين خدا مگه بيكار بود مارو آفريد؟ با اين همه بدبختي و دنياي كثافتي كه انداخته مون توش تا دست و پا بزنيم و آخرش هم بريم جهنم! ... حالم از اين زندگي به هم مي خوره... آهاي مارو مي بيني يا مُردي؟!!!... هنوز هم نمي بيني اش اما نگاه مهربان و لبخند هميشگي اش را حس مي كني... خجالت ات صد چندان مي شود. به سختي مي نويسي: ببخشيد!... اشك راه نگاهت را بر قلم و كاغذ مي پوشاند . گويي خود او بود كه دستانت را گرفت و اين كلمه را نوشت... ديگر هيچ نمي نويسي . فقط مي خواهي زودتر به ميدان مبارزه ات برگردي و دلت را براي كسي كه يادت آمده چقدر دوستش داري خالي كني... همه دلت را!. حالا فهميدي چرا من به قلم و آنچه مي نويسد قسم خورده ام؟ ( نْ والَقلَمِ وَ ما يَسْطُرُونِ) تا وقت داری از آن استفاده کن...
برف سپيد برف خاکستری هوا امسال زود سرد شده؛ اصلا انگار هر چی می ریم جلوتر سال و ماه و روز با هم بیشتر قاطی می شن و مرز بینشون کمرنگ تر میشه... خاصیت فصلها هم کم شده! دیگه زمستون اون زمستونی نیست که شب بخوابی و آرزو کنی صبح یه وجب برف رو زمین نشسته باشه. قدیما رنگش رو از هر کی می پرسیدی می گفت : سفید! اما الان خاکستری شده... درست عین دل من . شاید این تاثیر گذشت روزگاره؟ اینقدر سمج بازی در آورد تا از بچه گي بیرونمون کشید و هُلمون داد تو این شهر پر از آدمهای بزرگ و عاقل!. شهر ایده های درست. شهری که تا چشم كار مي كنه تبلور ذوق و هنر آدميزاد ، صاف مي خوره تو صورتت ؛ انگار چشمها هم مسخ شدن و ديگه ساختمونهاي سيماني كج و كوله رو قشنگ تر از يه درخت يا يه برگ زرد كه تو يه نهر آب مشغول مسافرته مي بينن. گاري چي ها رو تو خيابون مي بيني ولي بخاري كه از روي لبو ها بلند ميشه رو حتي اگه كنارش باشي نمي توني حس كني تا وسوسه ات كنه يه دُمي به خمره بزني و وسط سرماي خيابون يه كمي ازش بچشي. همه چي بدتر شده ، به قول خودت دوره آخر الزمونه!!. يادش بخير اين موقع ها بود؛ كرسي رو بيرون مي آوردي و علم مي كردي... همه زيرش جمع مي شديم و شبها سيب زميني هايي رو كه از عصر توي آتيش ملايم زير كرسي سياه شده بود مي خورديم. همه كنار هم بوديم. تو قصه مي گفتي و دير كه مي شد ساعت 10 مي خوابيديم. صبح از عطر شير داغ و تخم مرغ عسلي جاي گرم و نرممون رو ول مي كرديم و مي خزيديم سر سفره... هميشه دوست داشتم اولين نفري باشم كه تو برفها راه مي ره و جاي پاش روي اون مي مونه! الان اما تا من از خواب بيدار بشم كلي ماشين از روي بوم نقاشي ام رو زمين رد شده و حسابي از ريخت انداخته اش!. هيچي از خاطره هاي قديم نمونده كه دلمو خوش كنم و بگم ننه سرما داره مي آد؛ بچه ها لباس بافتني هاتونو از تو كمد در بيارين... ديگه حتي تو هم نيستي كه باور كنم همه حرفايي كه مي زنم خيالپردازي و غير واقعي نيست. راستش حس مي كنم خيلي خسته ام. بعد از اين همه سال دوباره تنها شدم و تنهايي هم توهم و وسوسه مي آره... دلم به همين دو كلمه درد دل خوشه. هر دوره اي آدمهاي مخصوص خودشو مي خواد و من انگار از جنس آدمهاي امروزي نيستم.اینجا کسی با سکوتی که موقع باریدن برف به همه جا حکمفرماست آرامش پیدا نمی کنه. خيلي وقته هوس يه زمستون كردم كه توش برف سفيد بباره... از اون ابرهاي سرخی که شبا آسمونو پر می کنن و بچه ها رو تو خیال برف بازی فردا به خواب می برن. می خوام بتونم دونه هاشو رو توي دستم بگيرم و نگاه كنم تا آب بشه!... راست ميگن آدم كه پير ميشه بچه ميشه... ضعيف ،زودرنج و با آرزوهايي كوچيك. پير مرد اين را گفت و از سر مزار بلند شد. برف كم كم داشت زمين را مي پوشاند و فقط توانستم به فاصله اي كه رد پاهايش بين او و من ايجاد مي كرد و هر لحظه طولاني تر مي شد خيره شوم تا در آنها به دنبال عشق كهني باشم كه هر هفته او را به گورستان مي كشاند و اميدوار باشم روزي ابر سرخي هم براي ما سپيد ببارد...
دلتنگي هاي ديوونه! آخ چقدر تنگه دلم، واسهء ديدن چشمات،واسه بو كردن موهات، واسه خنده هاي نازت كه يكيش... گِل ديوونگيمو برام سِرشت . واسه غمگيني چهره ات كه يه بار،ديدم و ترسيدم و مُردم و افتادم و رفتم تو بهشت!. واسه درياي نگاهت كه يه موج؛كه يه گرداب كوچيكش ، من و دنياي منو ... برد و انداخت توي عمق تنهايي! خدا هم داشت مي نوشت... تو منو دوست نداري! اما من ديوونه تم . دست من نيست مي دوني؟ حرفهاي ديوونه هارو همه شوخي مي گيرن!. من مي گم عاشقتم؛ تو به من مي خندي! من برات شعر مي گم،قصه مي گم؛ تو بازم مي خندي... خنده داره مي دونم؛ دل من چاره نداره مي دونم؛ تا هميشه چشم به راته مي دونم... نمي دونم چي ميشه؟ بي محلي تو كي تموم ميشه؟ديگه دارم مي نويسم برا بعد از مرگم، واسه اونهايي كه از عشق و جنون مي ترسن: هميشه دوسِت دارم؛ هرچي دوست داري بخند، به من و زندگيمو ... شعرم و ديوونگيم!. چي از اين بالاتر كه تو خوشحال بشي؟ هميشه دوست دارم؛ تو ولي جدي نگير!. اين همه شعر و نوشته، همه مشكوك همه حرفه آب ميشه ،تموم ميشه ،مي پره مي ره انگاري دونهء برفه! هميشه دوست دارم؛ هر كسي كه بشناسي بهت ميگه حق داري خوشگلِ من... به خدا تكراريه. حالا من چي كار كنم؟ خدا جونم مي بيني؟ من فقط دوستش دارم؛ اما اون گذاشت و رفت. تو كه هستي بنويس.... بنويس تو آسمون با ابرا... بنويس رو تك تكِ گلبرگا... من محاله دل ازش بردارم. حتي وقتي دلمو برده به يك جايِ ديگه... حتي وقتي خيالش جاي خودش ، شبا بالاي سرِاين ديوونه، داره لالايي ميگه... پرسش بی پاسخ بر زمین می ریزد،برگ زرد از شاخه. پای من می لرزد؛ دل بیچاره من می ترسد: که خزان در راه است! که تو هم خواهی رفت ؛ طبق قانون فنا. ترس من رفتن نیست... ناگزیریم به پیمودن صحرای حیات! ترس من موقع برداشتن مُهر دل است! وقتی آن روز بیاید و خدا ... باز کند؛ قفل نادیدنی دلها را. و بپرسد که چرا خالی است این دل تو ؟ من که پر کردمش از عاطفه از نور از عشق؟ پس چرا خالی شد؟ گوهر زندگیت را به کجا گم کردی ؟ تو بگو... تو بگو من چه بگویم به خدا؟؟. از اون نظر... - ببین ! همه جا پر از تار عنکبوته.اه اه ...چسبید به لباسم.اینجا کجا بود ما رو آوردی؟ - خیلی قشنگن که؟! مخصوصاْ اون ته اتاقیه... چه با حوصله درست شده.مثل ستاره است .به به کیف کردم! - قشنگ چیه؟ هر جا دیدی نشونه خرابی و ویرونیه! یعنی زندگی نیست. - چرا اتفاقاْ کاملاْ نشونه زندگیه که؟ - زندگی کی آخه؟ - خب ... زندگی عنکبوت دیگه!! ... راستی دکتر ما خوب می شیم؟ ... چیه؟ چرا چپ چپ نگاه می کنی؟! |
||
|
|